العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

132

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

بگوئيم در امان خواهيم بود ؟ گفت : آرى گفتند : همان امانى كه خدا و رسول فرموده‌اند ؟ گفت : آرى . گفتند : حضرت محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بر اين امان شاهد باشد ؟ گفت : آرى . گفتند : خدا به آنچه را كه ما مىگوئيم وكيل و شاهد باشد ؟ گفت : آرى . گفتند : اى شيخ ما از عترت حضرت محمّد هستيم كه از زندان ابن زياد و خوف قتل فرار كرده‌ايم . آن مرد بىانصاف گفت : عجب ! از مرگ بسوى مرگ فرارى شده‌ايد ! ؟ سپاس مخصوص آن خدائى است كه مرا بشما ظفر داد . بعدا برخاست و دو كتف آن دو كودك را بست و آن دو كودك آن شب را با دست بسته صبح كردند . هنگامى كه سپيدهء صبح بالا آمد غلام خود را كه سياه چهره و نامش فليح بود خواست و به او گفت : اين دو كودك را بگير و پس از اينكه بر لب شط فرات بردى گردنشان را بزن و سرشان را براى من بياور تا براى ابن زياد ببرم و مبلغ دو هزار درهم جايزه بگيرم . آن غلام شمشير را گرفت و جلو آن دو كودك روبراه شد . چند قدمى بيش نرفته بود كه يكى از آن دو كودك به وى گفت : اى غلام سياه ! سياهى تو خيلى به سياهى بلال ( بكسر باء ) مؤذن پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله شباهت دارد ! غلام گفت : مولاى من مرا بقتل شما مأمور كرده ، شما كيستيد ؟ گفتند : اى سياه چهره ! ما از عترت پيامبر تو ميباشيم كه از زندان ابن زياد و كشته شدن فرار كرده‌ايم و اين پيرزن ما را مهمان نموده است . ولى مولاى تو تصميم گرفته ما را شهيد نمايد ! آن غلام بپاى آنان افتاد و ايشان را بوسيد و گفت : اى عترت پيغمبر خدا ! جان من بفداى شما باد . من خودم را براى شما سپر بلاء قرار مىدهم . به خدا قسم حضرت محمّد فرداى قيامت خصم من نخواهد بود . سپس فرار كرد و شمشير را بدست خود بدور و خويشتن را بفرات انداخت و از آن طرف خارج شد . مولايش فرياد زد : اى غلام چرا امر مرا اجراء نكردى ! ؟ گفت : اى مولاى من من تا موقعى مطيع تو بودم كه معصيت خدا را نكرده بودى . ولى اكنون كه خدا را معصيت ميكنى من